تبليغاتX
دل نوشته ها
بیا و عشق بورز به روشنایی خورشی شرق.....

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:15  توسط سیماعسل | 

به نام دادار پاک

دلم می خواد همیشه نوشته م رو با مناجات شروع می کنم. پس:

خدای مهربانم ! همرازم!

پروردگار بی همتایم!

بهترین و برترین مونس شب و روزم!

ای خدا همیشه و در همه حال دوستت دارم.

وقتی شادم ، وقتی غمگینم ، وقتی احساس غرق شدن دارم

یا وقتی که در ساحل آرامش هستم.

در همه حال و همه جا دوستت دارم و خود را، زندگی ام و روح و جسمم

را متعلق به تو می دانم و همیشه برای همه چیز از تو متشکرم. 


پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا...! و در آن باز کسی می خواند که خداهست خداهست و چرا غصه چرا ...........!!!!؟؟؟ 


آن دم که با تو باشم، یکسال ،هست، روزی/ و آندم که بی تو باشم یک لحظه ، هست، سالی


می خواهم  بدون اسارت دوستت بدارم.

با آزادی در کنارت باشم.

بدون اصرار تو را بخواهم

با احساس گناه ترکت نکنم.

با سرزنش از تو انتقاد نکنم

اگر تو هم اینگونه باشی، یکدیگر را غنی خواهیم کرد.


این لحظه های زنجیر شده به دلتنگی، خطوط مبهم فاصله را تداعی می کند. برایم هوایی از شهر نگاهت بفرست. می خواهم تو را با یک تنفس به تار و پود وجودم تبعید کنم تا لمس کنی این همه خستگی مرا. من هنوز در لابه لای بیت ها، سر درگم ، دنبال نشانه ای از تو   می گردم و تو هرگز صدای برخاسته از شعرهایم را نمی شنوی. 

 می بینی ؟ این بغض های لجوج ناله های سرد زمستان را به کویری ترین نقطه قلبم می رساند و تو از فاصله ها هم دور می شوی تا جایی که مسیر قدمهایت به یک نقطه می رسد. 


وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من/ تا چه شود به عافیت در طلب تو حال من  


هرگز آن دل نمیرد که تو جانش باشی/نیکبخت آنکه تو در هر دو جهانش باشی/

غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود/به حقیقت تو چون نقطۀ میانش باشی/

هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند/بوستانی که چو تو سرو روانش باشی

 


محمل بدار ای ساربان ، تندی مکن با کاروان/ کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود/ او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان/دیگر مپرس از من نشان کز دل، نشانم می رود./

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:41  توسط سیماعسل | 

تو ای بهین ستاره ام! سری برون کن از افق /که بی تو زندگانی ام، همه تباه می شود/به هر نفس که دم زنم تنفس غمین من به شکل آه می شود/ بیا که بی فروغ تو، نه روز من که روز و روزگار من چو شب سیاه می شود........


من کیم؟

در گوشه ای تنهاترین!

عاشقم، در عاشقی رسواترین !

یک نگاهت قصّه ها گوید ، که هست.......

ناز چشمت ، در سخن گویاترین!

مست و سرخوش چون خرامیدی به باغ......

سرو گفت: این بود رعنا ترین


دوست دارم....

مثل باران ، سخاوتمند و بخشنده

مثل خاک ، پاک و مطهّر

مثل آفتاب ، مهربان و با طراوت

مثل آب  ، زلال و صادق

مثل کوه ، محکم و استوار

مثل دریا ، بزرگ و باشکوه باشی..

هر چه خوبیست برایت آرزو می کنم ... چون بهترینِ بهترین هایی


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:36  توسط سیماعسل | 

آنچه که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري . 


صدايم در برابر صدايت بي صداست، چشمانم در برابر چشمانت نابيناست، خنده هايم در كنار خنده هايت خاليست، پس بدان بي تو هيچم، تنهايم نگذار تا با تو هم آواز شوم


نمی توانم به ابرها دست بزنم، به خورشید نرسیده ام... دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم شاید بتوانم آنچه تو می خواستی به دست آورم... انگار من آن نیستم که تو می خواهی... 


آدم ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنن .گنجشک ها جدی جدی می میرند تو شوخی شوخی به من لبخند زدی من جدی جدی عاشقت می شم تو شوخی شوخی میذاری میری من جدی جدی بی تو می میرم تابدونی دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:33  توسط سیماعسل | 

تو آمدی و فردا را برایم به ارمغان آوردی یادت همیشه در فکر من و عشقت در قلب من است زیباترین احساس دلم را که همان ترانۀ دوستت دارم تقدیمت می کنم. 


بهار هم می تواند خاکستری باشد، پاییز هم می تواند سبز باشد. این ماییم که باید آبی بمانیم. 


پاییز را دوست دارم چون فصل غم است. غم را دوست دارم چون کار دل است. دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت. عشق را دوست دارم  چون تو را با من آشنا کرد و تو را دوست دارم ولی نمی دونم چرا؟....و دوست داشتن بدون دلیل یعنی عشق.... 


می دونی چرا موقع غروب، آسمون قرمز می شه؟ واسه اینکه خورشید می ره و آسمون رو تنها می زاره.... آسمون دلش خون می شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:31  توسط سیماعسل | 

اتاق یعنی چهارتا دیوار- آسمون یعنی یه صفحۀ آبی- سکوت یعنی فریاد بی صدا- پنجره یعنی یک قاب عکس زنده- اشک یعنی مهمان ناخواندۀ چشمهایم- تنهایی یعنی قهر با تمام دنیا..... و عشق یعنی تو 


ای همدرد اگر مرا بر ساحل تنهایی دیدی، بدان که دریا قطراتش را از چشمانم وام می گیرد، زیرا از آغاز عهد بر این بود که در دشت ناکامی هیچ گلی نروید و حتی خورشید نیز به نرگس های منتظر نظری نکند.

 


 ای روزگار از چه رو با من در ستیزی و به کدامین گناه عقوبتم می کنی؟ تو با دستان نامهربانت جوانۀ عشق را از قلبم چیدی تا همیشه شکوفۀ اشک را از دیدگانم شاهد باشی. ای شقایق برای دل حزینم، خون گریه کن تا لالۀ غریبِ عشقِ من، پس از مرگم از لحد برآید.

 


گفتی که ترکم  می کنی، راضی به مرگم می شوی، هر آنچه می خواهی بکن اما فراموشم مکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:30  توسط سیماعسل | 

تو مثل چشمۀ نوشین کوهسارانی/ تو مثل قطرۀ باران نو بهارانی/

تو روح بارانی! تو ای گریخته از من! حصار خلوت تنهایی مرا بشکن/

زلال و پاک، چنان قطره های باران شو/بیا و عشق بورز به روشنایی خورشید

شرق ،عشق بورز ، و مثل قطرۀ باران نثار باران شو....

 

من از دست غمت مشکل برم جان/ ولی دل را تو آسان بردی از من....

 

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

امشب زِ غمت میان خون خواهم خُفت وز بستر عافیت برون خواهم خُفت باور نکنی، خیال خود را بفرست تا بنگرد که بی تو چگونه خواهم خُفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:28  توسط سیماعسل | 

اگر عشقهایمان، لطیف و بی آلایش باشد، به لطافت بهار- گرم و با حرارت باشد، به گرمی تابستان-  زیبا و دلنشین باشد، به زیبایی و طراوت پاییز- پاک و سفید باشد، به سفیدی برفهای زمستان، هیچ وقت خزان نخواهد شد، رو به سردی نخواهد رفت و به جدایی نخواهد کشید.

 

من زادۀ فصل پاییزم ، از جنس ابر بهاری، مملو از سپیدی برف زمستان و آغشته به سبزی احساس تابستان . می توانی هر چها فصل را با من بمانی؟

 

در من غم بیهودگیها می زند موج/در تو غروری از توان من فزونتر/

در من نیازی می کشد پیوسته فریاد/ در تو گریزی می گشاید هر زمان پر/

ای کاش در خاطرم گل مهرت نمی رست/ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت/

ای کاش دست روز و شب با تار پودش /از هر فریبی رشتۀ عمرم نمی یافت/

اندیشۀ روز و شبم پیوسته این است/ من بر تو بستم دل دریغ از دل که بستم/

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:25  توسط سیماعسل | 

 

شادم که در شرار تو می سوزم/ شادم در خیال تو می گریم.

شادم که بعد از وصل تو باز اینسان/ در عشق بی زوال تو می گریم.

 

باز گرد! اگر تو باز نگردی ، امید آمدنت را به گور خواهم برد و کس نمی داند که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست؟  چگونه خواهم مُرد؟

 

غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت/

اول به وفای وصالم در داد چون مست شدم جام جفا را سر داد/

پر آب دو دیده ،پر از آتش دل ،خاک ره او شدم به بادم بر داد/

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد؟/چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟/آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت/ آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:22  توسط سیماعسل | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:17  توسط سیماعسل |